سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
انسان خطای آموزگارش را نشناسد، تا آنکه اختلاف [و دیگر نظرات] را بشناسد . [ایّوب علیه السلام]
 
جمعه 87 دی 27 , ساعت 11:54 صبح

"کازنتزاگیس"

       قلم و رنگ در اختیار شماست?
       بهشت را نقاشی کنید و وارد ان شوید

 +"+"+"+"+"+"+"+"+"+"+"+"+"+"+"+"+"+"+"+"+"+"+"+"+"+"+"+"+"+"+"+

دیالوگ هایی از فیلم در جست و جوی خوشبختی:

مصاحبه گر(اداره): اگر من آدمی رو که لباس نپوشیده باشه استخدام کنم تو چه فکری درباره من می کنی؟
مصاحبه شونده: شاید شلوارش خوش رنگ و شیک بوده!

پدربه پسرش: هرکس که نتونه به آرزوهاش برسه به تو میگه که تو هم نمی تونی ولی تو هیچ وقت نذار کسی بهت بگه نمی تونی کاری رو انجام بدی حتی اگه من باشم.


جمعه 87 دی 27 , ساعت 11:54 صبح

به هیچ عنوان خود را با دیگران مقایسه نکنید، مثلا اگر کسی زودتر به موفقیت رسیده است آنرا ملاک قرار ندهید  خود را نیز با آن نسنجید.
اصولا باید توجه داشت شرایطی که افراد مختلف در آن قرار گرفته اند شرایط یکسان و برابر نیست تا نتایج به دست آمده در مورد همه ی آنها یکسان باشد.
هرکسی تحت شرایط درونی و بیرونی خاصّ خود قرار دارد و مسئولیت او نیز مناسب با آن شرایط و امکانات است و طبعا کسی که به چنین امکاناتی دسترسی ندارد، چنان مسئولیتی ندارد.
همواره به این نکته توجه داشته باشد که آیا مسئولیت هایی که بر عهده شما می باشد، و توانایی انجام آن را دارید، به جای آورده اید یا نه؟ وگرنه مقایسه ی خود با دیگران چه بسیار اختلالات مهمی از نظر فکری و معنوی پیش می آورد که شما قادر به مهارکردنش نباشید.

البته مطالعه در احوال دیگران و درک و دریافت اسرار موفقیت یا شکست آنها و درس گرفتن از زندگی دیگران و کشف و شناخت نقاط ضعف و قوّت خویش از این راه، نه تنها مانعی ندارد بلکه لازم است.

ولی این امر به معنای مقایسه ی خود با دیگران نیست.

 

از کتاب:می خواهم خوشبخت شوم/محمد کاظم سجّادی


جمعه 87 دی 27 , ساعت 11:54 صبح

امواج مثبت را بدزدید!

انسان هایی که در اطراف ما زندگی می کنند، هم می توانند امواج منفی از خود آزاد کنند و هم مثبت.
یادم می آید وقتی کلاس دوم راهنمایی بودم یکی از امتحان هایم را خیلی بد داده بودم. معلمم از دستم خیلی ناراحت بود که تو باید حتما کامل می شدی و تو چرا؟ و... جلسه بعد من را صدا زد و شروع کرد به صحبت و آزاد کردن امواج از مغرش! :(من از دانش آموزی مثل تو انتظار خیلی بیشتری دارم،چرا این امتحان را بد دادی؟... البته فرصت جبران هست ولی من ....). دیگر به حرف هایش گوش نکردم! من موج مثبت را دزدیدم و روی آن تمرکز کردم (البته فرصت جبران هست) و همین تمرکز و نلاش برای جبران کاری کرد که من امتحان بعدی ام را مثل همیشه خوب دادم و در کلاس فقط 5 نفر 75/9 از 10 شدیم و معلمم را بسیار خوشحال کردم.
وقتی در مسئله ای شکست می خورید یا مرتکب اشتباه می شوید(اشتباهی قبل جبران) احتمالاً افرادی شما را سرزنش خواهند کرد.برای شروع مبارزه با موج های منفی و دزدیدن موج های مثبت در مقابل حرف های آنان سکوت کنید.این سکوت نشان دهنده ی پشیمانی شماست. آن ها احتملاً با دیدن این اظهار پشیمانی جملاتی مثبت در بین حرف هایشان می گنجانند تا بیشتر شرمنده نشوید! که در این صورت دزدی آسان است! ولی حتی اگر آنها این کار ار هم انجام ندادند از امواج اطراف و ذهن خلاق خود استفاده کنید  و روی کلمه ی "راه جبران" تمرکز کنید که مطمئنا مؤثر است و با همین راهکارهای ساده که مطمئنم خودتان نیز بلد  بودید در صدد جبران باشید نه اینکه فقط غصه بخوردید!
از خودم


یکشنبه 87 دی 15 , ساعت 11:58 صبح



پیرمرد خوش برخورد و ملیحی هر از یکبار برای فروش اسباب و اثاثیه به عتیقه فروشی خیابان (نیوهمپشایر) مراجعه می کرد. یک روز زن عتیقه فروش پس از خروج پیرمرد از مغازه به همسرش می گوید:« دلم می خواست به پیرمرد بگویم پقدر انسان خوش برخورد و نازنینی است و چقدر از دیدنش روحیه پیدا می کنم.»

عتیقه فروش پاسخ می دهد:« حق با توست.این دفعه که اومد بهش بگو.»

تابستان سال بعد، دختر جوانی وارد عتیقه فروشی می شود و پس از معرفی خود به عنوان دختر همان پیرمرد خوش برخورد و ملیح اظهار می دارد که پدرش چندی پیش دارفانی را وداع گفته است.

زن عتیقه فروش، آخرین گفت و گوی خود و همسرش را پس از خروج پیرمرد از مغازه برای او تعریف می کند..دختر، در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده، گریه کنان می گوید:«آه، ای کاش اینو بهش می گفتید، چون خیلی در روحیه اش تاثیر می گذاشت.آخه یه آدمی بود که نیاز داشت اطمینان حاصل کند که دوستش دارند.»
عتیقه فروش بعدها می گفت:« از آن روز به بعد، هر حرکت یا جنبه ای از مردم را که به نظرم خوب و خوشآیند می آید ، به آنها ابراز می دارم. چون امکان دارد که فرصت دیگری برایم مقدور نباشد



منبع کتاب:جانب عشق عزیز است،فرومگذارش/مسعود لعلی


چهارشنبه 87 دی 11 , ساعت 10:5 عصر

 

همگی به صف ایستاده بودند تا از آنها پرسیده شود.

نوبت به او رسید:« دوست داری روی زمین چه کاره باشی؟»

گفت: « می خواهم به دیگران یاد بدهم.» پذیرفته شد.

چشمانش را بست. دید به شکل درختی در یک جنگل بزرگ درآمده است.

با خود گفت:« حتما اشتباهی رخ داده ، من که این را نخواسته بودم.»

سالها گذشت. روزی داغی اره را روی کمر خود احساس کرد.

با خود گفت:« و این چنین عمر من به پایان رسید و من بهره ای از زندگی نگرفتم.»

با فریاد غمباری سقوط کرد. با صدایی غریب که از روی تنش بلند می شد به هوش آمد.

حالا تخته سیاهی بر دیوار کلاس شده بود.


   1   2      >

لیست کل یادداشت های این وبلاگ